تبليغاتX
㋡ مرجع سرگرمی بلاگفا ㋡
بزرگترین وب طنز
ده زنو یک مردبه طنابی آویزان بودند. طناب تحمل وزن یازده نفر را نداشت. باید یکنفر طناب را رها می کرد وگرنه همه سقوط می کردند
مرد گفت: من در تمام عمر همیشه عادت داشتم که داوطلبانه خودم را وقف فرزندان و همسرم کنم و در مقابل چیزی مطالبه نکنم.
من طناب را رها می کنم چون به فداکاری عادت دارم

در این لحظه زن ها سخت به هیجان آمدند و شروع به کف زدن کردند...
:))))
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 15:58  توسط افشین | 
قدیما مراسم خواستگاری برای این بود خونواده ها, دختر و پسر رو بهم نشون بدن الان برای اینه که دختر و پسر خونواده هاشونو بهم نشون بدن ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 0:0  توسط افشین | 
گفتمش : دل می خری ؟

برسید چند؟

گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !

خنده کرد و دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای بایش روی دل جا مانده بود ......


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 16:11  توسط افشین | 
 خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟
چرا من مردم؟

؟

؟

؟

فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 12:22  توسط افشین | 
به یارو گفتن چطوري ايدز گرفتي؟ گفت:از توالت فرنگي!گفتن يعني چي؟گفت:وقتي نشستم فهميدم نفر قبلي بلند نشده بود!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 12:9  توسط افشین | 

یادش بخیر اوون موقع ها ... بهمون که پیک نوروزی می دادن همون روز اول ذوق داشتیم چند تا صفحشو حل می کردیم ... لطیفه ها و چیستاناشو می خوندیم .... بعد پرتش می کردیم اوونور تا سیزده بدر .... سیزده بدر که می خواستیم بریم بیرون روز تند تند همه رو چرت و پرت می نوشتیم که فقط پر شه ... معلمام که همیشه خالی می بستن می گفتن اینا نمره داره ولی آخرش اوونام فکر کنم شیشه های خونشونو باهاش پاک می کردن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 23:58  توسط افشین | 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 17:23  توسط افشین | 
زماني كه قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در ماجراي ملي شدن نفت تشكيل شود, دكتر مصدق با هياٌت همراه زود تر از موقع به محل رفت. درحالي كه پيشاپيش جاي نشستن همه ي شركت كنندگان تعين شده بود. دكتر مصدق رفت و به نمايندگي هياٌت ايران روي صندلي نماينده انگلستان نشست.

قبل از شروع جلسه , يكي دوبار به مصدق گفتند كه آن صندلي كه شما رويش نشسته ايد براي نماينده هياُت انگليس در نظر گرفته شده و
جاي شما آن جا است, اما پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست.

جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هياٌت انگليس روبروي دكتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلكه بلند شود و روي صنلي خودش بنشيند, اما پير مرد اصلاً نگاهش هم نمي كرد.

جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي كننده به دكتر مصدق رو كرد و گفت شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد, جاي شما آنجا است.

كم كم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا مي كرد . بالاخره مصدق به صدا در آمد و گفت: شما فكر مي كنيد نمي دانيم صندلي ما كجا است و صندلي نماينده هياٌ ت انگليس كدام است؟

نه جناب رئيس, خوب مي دانيم جايمان كجا است.

اما علت اينكه چند دقيقه روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه؟ او اضافه كرد:

سالهاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و كم كم يادشان رفته كه جايشان آن جا نيست و ايران سرزمين آباء واجدادي
ما است نه سرزمين آنان.

سكوتي عميق فضاي دادگاه را فرا گرفته بود. دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و بعد آرام بلند شد و رفت روي صندلي خودش قرارگرفت.

  با همين ابتكار و حركت عجيب بود كه تا انتهاي جلسه , فضاي جلسه تحت تاًثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفت و در نهايت نيز انگلستان محكوم شد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 18:2  توسط افشین | 
ماه آپریل است،
درکنار یکی از سواحل دریای سیاه.
باران می بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالی بنظر می رسد.
درست هنگامی است که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمنبای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند.

ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود.
او وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس 100 یوروئی را روی پیشخوان هتل میگذارد
و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.

صاحب هتل اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد.
قصاب اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به او می پردازد.
مزرعه دار، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام و سوخت میدهد.
تامین کننده سوخت و خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس 100 یوروئی را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود میبرد.
داروغه اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زیرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگامیکه دوست خودش
را یکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرایه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.

حالا هتل دار اسکناس را روی پیشخوان گذاشته است.
در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمیگردد و اسکناس 100 یوروئی خود را برمیدارد
و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند.

در این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است.
ولی بهر حال همه شهروندان در این هنگامه بدهی بهم ندارند همه بدهی هایشان را پرداخته اند و با
یک انتظار خوشبینانه ای به آینده نگاه می کنند.

خوب است بدانید، که دولت انگلستان ازآغاز تا کنون در طول دوره موجودیتش، به این نحو معامله می کند

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 19:12  توسط افشین | 
یک نفر عتیقه فروش به منزل روستایی ساده ای وارد شد. دید تغار قدیمی نفیسی دارد و در آن گوشه افتاده است و گربه ای در آن آب می خورد.
ترسید اگر قیمت تغار را بپرسد روستایی ملتفت مطلب شود و قیمت گزافی طلب کند.
پس گفت : عمو جان چه گربه ی قشنگی داری ! آیا حاضری آن را به من بفروشی ؟
روستایی گفت : چند می خری؟
گفت : هزار تومان.
روستایی گربه را در بغل عتیقه فروش گذاشت و گفت : خیرش را ببینی.
عتیقه فروش پیش از آنکه از خانه روستایی می خواست بیرون برود ، با بی اعتنایی ساختگی گفت :
عمو جان این گربه ممکن است در راه تشنه شود ، خوب است من این تغار را هم با خود ببرم. قیمتش را هم حاضرم بپردازم.
روستایی لبخندی زد و گفت : تغار را بگذارید باشد ؛ چون که بدین وسیله تا به حال ۵ گربه را فروخته ام!



زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.
روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است
و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد
تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»




تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند
موبايل يكي از آنها زنگ مي زند
مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي كند
همه ساكت ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند
مرد: بله بفرماييد
زن: سلام عزيزم منم باشگاه هستي؟
مرد:سلام بله باشگاه هستم
زن: من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟
مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر
زن:مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم
مرد:چنده؟
زن:شصت هزار دلار
مرد:باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه
زن: آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش
زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم.
مرد:خداحافظ
مرد گوشي را قطع ميكند مرد هاي ديگر با تعجب مات و مبهوت به او خيره ميشوند
بعد مرد مي پرسد: اين گوشي مال كيه؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 19:11  توسط افشین | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
امیدوارم با بازدید از این وبلاگ اوقات خوبی را سپری کنید.
من افشینم 24 سالمه ، لیسانس کامپیوتر و ساکن تهران
اگه از مطالب کپی خواستید عضو خبرنامه بشید تا براتون مطالب جدیدو خودم بفرستم یا در قسمت نظرات آی دیتونو بزارین و بگین از کدوم مطلب می خواین تا براتون بفرستم.
با آرزو موفقیت برای تمامی خوانندگان و دوستانی که منو در این وبلاگ همراهی می کنند.
< آهنگ سایت هم از یانیه >

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
شهریور 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشیو موضوعی
دوستیابی رایگان

بازی و برنامه سونی اریکسون
بازی و برنامه نوکیا
داستان طنز
جوک
فال و طالع بینی
بدنسازی
مدل لباس و آرایش ...
فیلم های برتر
عکس
متفرقه
پیوندها
آخرین چیزی که باید بدونی!!!
آلیس
آموزش پرواز
تاشقایق هست زندگی باید کرد
.::وبلاگ تخصصی موبایل::.
عکسها جنجالي ،خنده دار،جالب
بزرگترین پایگاه سرگرمی ایرانیان
خفن آباد شیراز
خرافات طنز
جالب و بامزه
فروشگاه مجازی و دانلود
ساخت لوگوی رایگان
تابیکران
binavaian:tizhushane sabegh
((دنیای داستان های کوتاه))
رنگارنگ
<< دنیای ..... >>
شاهین
قصر شیشه ای
TOP LYRICS & MOVIES
امیر مکزیکی
داستان هاي عاشقانه
۩ بانک عشق ۩
نقد رپ فارسی
madimola
تاريخ و آينده
وبلاگی پر از چیزای جورواجور
نی نی کوچولو
69
باران
مطالب قشنگ
fun
دانلود رايگان نرم افزار
کرمانشاه گهواره تمدن
 
آمار وبلاگ

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
Page Ranking Tool

 

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین